خط داستانی
در سال ۱۹۴۸، در حومهٔ شکنندهِ پس از جنگ یوگoslواِیِ سوسیالیستی، مارتِا دل به جفتزایی میدهد: متود و سیلکا. کنارگرفته و پر تکانه، متود در حالی که تقریباً به انزوای مطلق میگراید، تحت تأثیرِ پیوندِ خفهکننده با مادرش و جهانی که با خشونت و سرکوب علامتگذاری شده، رشد میکند. رفتارهای impulsive او او را به برخوردهای مکرر با جامعه و قانون میکشاند و در نهایت به درمانی روانپزشکی منتهي میشود. پس از بازگشت به خانه و به دست آوردن شغلی به عنوان کارگر انبار، ظاهراً آرام به نظر میرسد، اما در درون با بارِ الکل، هذیانها و تلاطمِ داخلیِ بیوقفه رو به وخامت میرود تا اینکه یک شب، هیولایی که مدتها پنهان میکرده بود، سرانجام پدیدار میشود.