خط داستانی
وقتی گرگ گلههای گوسفند را میکشد و شکارهای گسترده شبانه را برمیانگیزد، آنتوان به همراه دوستدخترش دایان به شهر معدنی که در آن بزرگ شده بازمیگردد. او برای تسهیل بازتولید معدن، مجبور است ایزر، دوست سرسخت دوران کودکیاش را، از ملک خود خلع ید کند.