خط داستانی
در زمانی ناشناخته، افرادی که هرگز ماسک نداشتند، در شهر چینگهونگلی ملاقات کردند. پسری از شهر، در جستجوی چیزی گمشده، بهطور تصادفی با دختری مرموز که دوربینی در دست دارد، ملاقات میکند و به یک خواب کوتاه و خوابآلود فرو میرود. جوانان شهر دربارهٔ عشق توهمات و انگیزههایی دارند و به زندگی بهطور بیپروا پاسخ میدهند؛ صاحب هتل گاهی در دنیای نئونی خود غرق میشود و مزاحمتی احساس نمیکند؛ مرد مست و لال بینش خاصی به این حوزه دارد، گویی ارتباطی با آسمان دارد. پیرزن هنوز روی نیمکت نشسته است، قطار قدیمی از میان جنگل دره عبور میکند و هر صبح و شب سوت میزند و به خوابهای بیشماری وارد میشود.