ایزات
Izzat
نگهبان رامچندرا میخواهد پسرش سیدنث به احترام به همه نگاه کند؛ رویای او این است که او به عنوان بازرس به اداره پلیس منصوب شود. سیدنث به روستا میرود تا با خواهرش آنو و معشوق کودکیاش سوریا، دختر تاکور که روستا را به ترس میاندازد، دیدار کند.