خط داستانی
در روستایی کوچک در مجارستان سه کارگر عمومی برای یاری هر سال همان گودال را حفر می کنند در حالی که درباره همان روز به صورت مداوم صحبت می کنند. بیلا می آموزد که اخبار تلویزیونی همکلاسی سابق آنان فریکه هرنر را نشان داده است که پدرش در روستا پلیس بوده است. بیلا به خاطر می آورد که در آن زمان یک تعارض کودکانه بین آن ها به سطحی بزرگ رشد کرده بود. با یادآوردی جزئیات بیشتر، درمی یابد که سرنوشت های انسانی از نسلی به نسل دیگر تکرار می شوند و به اندازه همان گودال همیشگی مقابل آنها ثابت است. داستانی کمدی و گاهی آزاردهنده از نظر فکری است که با حضور رو به رو و گذشته به دنبال پاسخ هایی برای سوالاتی از فرد تا جهان تلاش می کند: آیا در دست خدا هستیم یا خدا درون ماست و آیا می توانیم سرنوشت خود را شکل دهیم؟ این فیلم براساس نمایشنامه نویس مشهور مجاری ژانوش هی است.