بینکی
Binky
کلی و جیک از انسانیت به تنگ آمدهاند و به ندرت خانه را ترک میکنند، اما یک رویداد مهم از سوی خواهرش آنها را وامیدارد تا با آن کابوس کوچک پیش روند. آنها به دلیل انزوای کاملشان، به سختی میتوانند تمام این ماجرا را جدی بگیرند، تا اینکه خواهر کلی چیزی میگوید که واقعاً باعث میشود او درک کند همه ما در حال گذراندن یک دوران بزرگ هستیم - و دقیقاً در همین لحظه است که فاجعه رخ میدهد و همه چیز درونش را میشکند و او را به خشم کامل میکشاند.