خط داستانی
داستان در گذشته رخ میدهد. مردی نامشخص به شهری کوچک اروپایی میرسد و میمون رامشده ای را با خود میآورد. میمون با لباس پوشیده است. مرد ادعا میکند که میمون فرزندخواندهاش است. به وضوح روشن میشود که مرد بسیار پولدار است. ثروت خود را به میمون فرزندخوانده میبخشد. ساکنان دارای دختران مجرد عازم کارزور میشوند تا قلب میمون فرزندخوانده را به دست آورند. اما مرد آنان را دست میاندازد. او میرود و میمون میماند. مردم خشمگین او را در قفس میاندازند. دو کودک آن را آزاد میکنند.