مینچینوسول
Mincinosul
پسر پانتالن، تاجر صادق ونیزی، لِلیا بیسونوزی، دروغگو، مرد جوانی درخشان است که در جهان میگردد. بیست سال با عمویی در ناپل زندگی کرد و سپس به شهر زادگاهش با خدمتکارش آرلاککینو بازگشت. اینجا فرصت مییابد با دختران دکتر بالانزونی، روزورا و بیاتریس آشنا شود؛ در غیاب پدرشان، از عشق تحسینشدهٔ یک معشوق ناشناس روی تراس خانه لذت میبرند. نویسندهٔ سِرندِد با فلوردو، دانشجو و مستأجر دکتر، عشق را به شکل یک سَرِنا مینویسد و لِلیا با دروغهای مختلف خود را به عنوان ثروتمند نشان میدهد، هرچند که پیامدهای ناخوشایندی دارد.