خط داستانی
بیوه شنکار در هند با فرزندانش سودا و گودیا و پسرش رکهش زندگی می کند و روزگارش را به عنوان صندوق دار بانک می گذراند او با همسایه خود کریم که تنها زندگی می کند بسیار مهربان است سودا به کاپیتان دیپاک ورما که یک خلبان است علاقه دارد و او تنها فرزند بیوه کلنل ورما است و او ازدواجشان را ترتیب می دهد قبل از اینکه نامزدی به جریان بیفتد شِنکار به دزدی ده هزار روپیه از بانک برای کمک به یک مشتری شایسته اعتراف می کند او به دادگاه می رود و به سه سال زندان محکوم می شود سپس به زندانی در ناسیك منتقل می شود اما با فرزندانش از طریق نامه با کریم ارتباط برقرار می کند کریم کار را بر عهده می گیرد تا این خانواده را یاری کند اما درآمدها کافی نیست و سودا و رکهش نیز مشغول به کار می شوند