خط داستانی
کودک پنج ساله دیما باید به مهدکودک برود. او به صحبت کردن با دیگر کودکان عادت ندارد و در سازگاری مشکل دارد. معلمش به او وظیفه مراقبت از آکواریوم را میدهد. دیما باعث سیل میشود، یک ماهی قدیمی را میگیرد و چند روز در خانه میماند. یک روز والدینش او را به باغ وحش میبرند. مادرش قفس ببر را به او نشان میدهد و میگوید که او شبیه یک ببر کوچک است. وقتی دیما به مهدکودک برمیگردد، دوباره خرابکاری میکند، از عذرخواهی امتناع میکند و فرار میکند. او در خیابانهای صوفیه قدم میزند، در پارک روی تابها بازی میکند، به اتاق آینههای تحریف شده میرود، تمرین فوتبال را تماشا میکند و به طور ناخواسته در یک برنامه تلویزیونی شرکت میکند. معلمان در مهدکودک نگران ناپدید شدن او هستند. جستجو آغاز میشود. بدون اینکه چیزی مشکوک باشد، دو جوان دیما را به یک رستوران میبرند اما در راه بازگشت دچار حادثه میشوند. جوانان فرار میکنند و دیما در یک باجه تلفن پنهان میشود و از آنجا به خانهاش زنگ میزند. والدینش به دنبال او میگردند اما موفق نمیشوند.