خط داستانی
سال ۱۹۳۷ است و شش ماه از رفتن پیاده نظام سندای به منچوری میگذرد. جسد متعفن یک زن جوان در ته چاهی پیدا میشود، اما صورت و اندامهای او ناپدید شدهاند. پلیس نظامی تحقیقات را آغاز کرده و به شدت به دنبال فرد مسئول میگردد، اما حتی نمیتوانند هویت قربانی را تعیین کنند، چه برسد به اینکه سرنخی پیدا کنند. با این حال، این حادثه زمانی عمومی میشود که روزنامهها به طور گستردهای به این داستان پرداخته و ستوان کُساکا از توکیو برای حل این پرونده اعزام میشود. در نهایت، ژنرال تسونکیچی به دلیل شهادت واحد دیگری توسط پیادهنظام محلی بازداشت میشود، اما روح زن مرده قبل از ستوان کُساکا ظاهر میشود و او به تحقیقات خود ادامه میدهد...