خط داستانی
آرچی، مردی که از چهل و پنج سالگی گذشته است، به میلدرد، دختری جوان و زیبا، پیشنهاد ازدواج میدهد و رد میشود. فرد، عاشق جوان او، وارد میشود و همین کار را انجام میدهد و پذیرفته میشود. وقتی فرد از خانه خارج میشود، باد شدیدی میوزد و دختری جوان که در حال عبور است، مقداری گرد و غبار به چشمانش میرود. او سعی میکند کمک کند و از پنجره میلدرد به نظر میرسد که او در حال در آغوش گرفتن آن دختر جوان است.