خط داستانی
یک محله یهودی در شرق اروپا، 1944. به طور تصادفی، یعقوب هیم به یک پخش رادیویی آلمانی گوش میدهد که اعلام میکند ارتش شوروی به آرامی اما به طور پیوسته به سمت مرکز اروپا پیش میرود. برای اینکه رفیقش میشا را از خطر کردن جانش برای چند سیبزمینی بازدارد، به او میگوید که چه شنیده و اعلام میکند که یک رادیو در اختیار دارد - در گتو این یک جرم است که مجازات آن مرگ است. مدت زیادی طول نمیکشد که خبر راز یعقوب پخش میشود - ناگهان، امید جدیدی به وجود میآید و چیزی برای زندگی کردن پیدا میشود - و بنابراین یعقوب خود را در موقعیت ناخوشایندی مییابد که باید داستانهای بیشتری اختراع کند.