خط داستانی
شاعر هرمان لونس ۴۰ ساله میشود. در روز تولدش، عشق دوران کودکیاش، روزمارین، به طور غیرمنتظرهای به دیدن دخترعمویش میآید (که به طور تصادفی همسر هرمان است). روزمارین و هرمان هر روز از طریق لونهبورگر هایده قدم میزنند و خیلی زود عشق قدیمیشان دوباره شعلهور میشود. هرمان از این موضوع ناراحت است و از زن میخواهد که برود. اما تصمیم او خوشحالیای برایش به ارمغان نمیآورد. خوشبختانه، او میتواند با نوشتن شعر غم خود را مدیریت کند که برایش موفقیتهایی به همراه دارد. اما حالا زندگیاش یک درام بزرگ و ملالآور است که با الکل زیاد پر شده است. وقتی هرمان در نهایت میفهمد که روزمارین با دوست شکارش، پرنس نیکو، نامزد شده، متوجه میشود که میخواهد از همسرش طلاق بگیرد و به دنبال عشق سابقش برود. خوشبختانه(?)، روزمارین تمام این قضیه را متوقف میکند و میگوید که برای آنها خیلی دیر شده است.