خط داستانی
جوانان لنینگراد، که دیروز دانشآموز بودند، وارد بزرگسالی میشوند. سونیا عاشق استیپا است، اما او عاشق تانی است و تانی فدیا را ترجیح میدهد. استیپای رد شده به یک شهر دور در سیبری میرود و در کارخانه کار میکند و در مؤسسه شبانه تحصیل میکند. سونیا نیز پس از او میرود و در همان کارخانه شاغل میشود. تانی و فدیا که ازدواج کردهاند، به دانشگاه میروند و شوهر جوان باید به عنوان یک راننده پولی برای حمایت از خانوادهاش به دست آورد. طبیعت خودخواه تانی نمیتواند با موقعیت متواضعانهای که تازهعروسان مجبور به تحمل آن هستند، کنار بیاید و او با یک آهنگساز سالخورده رابطهای آغاز میکند...